پانيذپانيذ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

پرنسس کوچولوی من

پانيذ

کوچولوي نازم ماه رمضان کم کم به اتمام مي رسد و به روز عروسي عمه الهام نزديک ميشويم نمي دانم آيا همه آدمها از مجلس عروسي و جشن و سرور اينقدر لذت مي برند و يا فقط من اين طور هستم ديدن شادي و خوشحالي ديگران اونقدر برايم لذت بخش که همه چي را فراموش مي کنم درست مثل احساس تو، موقعي که از سر کار برمي گردم و تو با دويدن و حرف هاي قلمبه سلمبه شادي خود را از ديدن و اومدن من نشان ميدي وبعد به طرفم مياي ودست هاي کوچکت را روي گونه هاي من ميذاري و با حرص دندانهايت را روي هم فشار ميدي و بوسم ميکني گاهي وقتها هم از روي شيطنت ميگي مهشيد دوست ندارم واي عزيزم خيلي دوست دارم و متشکرم که هر روز اين احساس شادي و خوشي را به من هديه مي دهي   ...
6 مرداد 1393

تجربه مامان مهشيد

نازنين من اين روزها دانشگاه خيلي خلوت چون هنوز تمامي نمرات دانشجويان ثبت نشده و بيشتر وقتمون سر کار تقريبا به بطالت و سرگرمي هاي مختلف ميگذره ولي گاهي خواندن رمان ميتونه تا اندازه اي از اين اتلاف وقت جلوگيري کنه و گاهي هم آموزنده باشه امروز رماني را مي خوندم که نکته آموزنده اي برايم داشت در اون مادري، تند خوئي و کلا ناراحتي خود را به خاطر فرزندانش سرکوب مي کرد دقيقا جملات کتاب به اين صورت است: « يک نگاه تعجب آميز يا خيره از جانب شماها وقتي که کلمه اي تند و نامناسب از دهان من خارج مي شد بيشتر از هر حرف و پاسخي مي توانست من را تنبيه کند و آن عشق و احترام و اطمينان بچه هايم، شيرين ترين پاداش ها براي اين سعي و کوشش هايم بود.» ...
31 تير 1393

خريد عروسي

آهاي آهاي آقا موش که هستي خيلي باهوش لگن برات بزرگه نيفتي يه دفعه توش اين شعر يکي از کتابهات که تو اونو کاملا حفظ کردي و بعضي وقتها با خودت تکرار مي کني کلا کتاب خواندن خيلي دوست داري ولي کتاب موردعلاقه ات عروسي خاله سوسکه وآقا موشه است کلا در روز شايد سه بار هم برات بخونم از گوش دادن به آن سير نميشي و دايما جمله مامان آقا موشه که ميگه «مي خوام برم خواستگاري» را تکرار ميکني. چند هفته پيش درست چند روز قبل از ماه رمضان با ماماني و بابايي به تهران رفتيم تا براي عروسي عمه الهام خريد کنيم و براي اينکه مزاحم کسي نباشيم به اکباتان خونه دايي ماماني که خودش ساکن آمريکاست رفتيم .هر روز از صبح تا ظهر منو ماماني و بابا...
10 تير 1393

دوخرچه سبيل بابا ميچرخه

فصل امتحانات دانشگاه و فرصت من حقير براي نوشتن چند خطي از ماجراجويي هاي کودکانه ات ناچيز ولي با هر مشقتي هست به وبلاگت سري زدم و از خودت براي خودت اين گونه مي نويسم : هوا خيلي گرم شده ولي شبها دوچرخه سواري و گشتن توي شهر خيلي حال ميده براي همين بابا احسان يه زين کوچک به چرخ خودش اضافه کرد تا سه تايي دوچرخه سواري کنيم گاهي وقتها شما دوست داري سوار چرخ مامان بشي من هم برات توضيح ميدم که دوچرخه مامان زين نداره که تو سوارش بشي سريع قانع ميشي.موقع دوچرخه سواري هر عابري که ميبيني ميگي خدا اُوت (خدا قوت) گاهي وقتها هم ميگي بدو دوخرچه سبيل بابا ميچرخه بعضي وقتها هم شعر ميخوني و دوست داري ماهم باهات همراهي ...
1 تير 1393

کفش دوست داشتني

زندگي نازنين من   روزها ميگذره و تو بزرگتر ميشي و شيرين تر اکنون حس ميکنم نگاه من به تو مثل نگاه مادرم به من در دوران کودکي است و افکارم مثل افکارمادرم براي آينده بهتر براي تو در تکاپوست بعد از اتفاقات اين چند وقت عروسي پژمان تونست کمي اوضاع روحي ما را التيام ببخشد شايد چون شادي و شور اطرافيان را نظاره گر بودم دخمر گلم تو هم با وجود اينکه سرما خورده بودي با ديبا همش وسط بودي و من از دور مراقبت بودم که يه وقت بهت نخورند هواي باغ هم خيلي سرد بود همش نگران بودم که سرماخوردگيت بدتر نشه اينم يه عکس از تو و ديبا که در حال رقص هستيد پانيذ گلم امسال نيمه شعبان را بيشتر...
25 خرداد 1393

تعطیلات نوروزی

 دو روز قبل از تحويل سال بابا احسان براي شما دوتا جوجه اردک خريد اسمشون هم گذاشتيم پرسياه و پر طلا. راستش را بگم اين جوجه ها در واقع مي خواستند جاي من و بابا تو روزهاي خانه تکاني پر کنند که بلکه هم شما باهاشون سرگرم بشي و هم بذاري ما بدون خطرهاي احتمالي براي شما ،کارها را انجام بديم ولي شما باهوش تر از اين بودي که گول بخوري و در همه مراحل خانه تکاني از درآوردن پرده ها تا نصب جا کليدي مارو همراهي کردي حتي ميتونم بگم گاهي وقتها چهارپايه را براي بابا نگه مي داشتي.بعد از خانه تکاني به رستوران بهشت مادر رفتيم اين رستوران اتاقک هايي با کرسي هاي زغالي داره تو اکثرا بيرون از اتاق بودي و با پويا بازي ميکردي که ...
4 خرداد 1393

باي باي پوشک

سلام گل مامان به قول خودت سلامو عليتُم يه خبر داغ برات دارم ديگه پانيذ من نيازي به پوشک نداره و خودش به دستشويي ميره جالب اينکه فقط دو روز براي اين مورد وقت گذاشتم واصلا فکر نمي کردم که دخترم به اين سرعت ياد بگيره البته يک روز قبل يه کتاب کودک در همين مورد برات خريدم و اونو يک بار خودم خواندم همون شب براي اولين بار به من گفتي مي خواي بري دستشويي واقعا ذوق کردم روز بعد هم بابايي کتابو برات خواند البته خيلي با صبر و حوصله طوري که ديگه اصلا از پوشک متنفر شدي و روز بعد خودت پوشکت را درآوردي و توي سطل زباله انداختي جالب اينکه از اون قسمت کتاب که کيتي در دستشويي را مي بنده بيشتر خوشت اومد و همين کار را خودت هم انجام ميدي. ...
1 خرداد 1393